#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_255


-تو... به من... سیلی زدی؟

علیرضا داد زد: آره زدم اشغاله درغ گو.

نگار بدون لحظه‌ی مکث از توی جیب پشتی شلوار جینش چاقوی کوچیکی بیرون آورد. بدون ترس و اضطراب و با بی خیالی چاقو رو توی شکم علیرضا فرو کرد. صدای هین اشکان توی صدای داد علیرضا گم شد. همه با تعجب به نگار نگاه می کردند. جز من که این صحنه برام هیچ عجیب نبود. نگار به سمتم بر گشت. آغوشم رو براش باز کردم که به سمتم اومد و توی بغلم خودش رو گم کرد. اشکان با دهن باز نگاهم می کرد و من با تمام سردی و بی تفاوتی که توی وجودم بود نگاهش کردم.

وقتی قرار گذاشتم این جا بیام. قول دادم که احساسات رو کنار بزارم و مثل سابق بشم. سرد و بی تفاوت بشم تا بتونم کارم رو انجام بدم.

نگاهم به علیرضا بود که روی زمین افتاده بود و از درد به خودش می پیچید. کل دو رو بر علیرضا رو خون گرفته بود. هر آن احتمال می دادم که دیگه نفس هاش قطع بشه. یکی از اون مرد های گنده اومد و اون رو به سمت ستون وسط سالن برد و پشتش رو به ستون تکیه داد. علیرضا ناله می کرد. گاهی داد می زد و نگار رو نفرین می کرد. مردی که پشت سر اشکان ایستاده بود نزدیک اومد و دست های اشکان رو گرفت. اشکان تقلا کرد تا خودش رو از دستش آزاد کنه که نمی تونست بحرحال اون مرد گنده تر و قوی تر از اشکان بود. نگار از بغلم بیرون اومد و رو به من گفت: می دونم دوست صمیمی ته عزیزم ولی نمی تونم همین جوری هم ولش کنم.

روش رو به سمت مرد کرد و گفت: به یه صندلی ببندش.

دست من رو گرفت و دنبال خودش به سمت اتاق های پایین برد.

در رو بست و تکیه‌ اش رو به در داد. وسط اتاق ایستادم. اتاق بزرگی بود ولی تموم دیواره هاش ترک برداشته بود و بوی نم می داد. روی تخت کنار پنجره بزرگ نشستم. نگار به سمتم اومد و کنارم نشست.

-خیلی خوش حالم سوشا که أین جایی.

تک خنده‌ی کرد و نگاهش رو توی اتاق چرخوند.

-می دونم که تو اتاق های بزرگ و مجلل دوست داری ولی این بار رو ببخش اتاق یه کم داغونه.


romangram.com | @romangram_com