#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_254
علیرضا به سمت نگار بر گشت و گفت: چی؟ تو این رو چند دقیقه پیش به من گفتی!
جیغ زد: نه دروغ گفتم من فقط سوشا رو دوست دارم.
صورتم رو توی قاب دست هاش گرفت.
-جدی اومدی تا همیشه بمونی پیشم؟
سرم رو کج کرد و توی چشم هاش زل زدم.
-تا ابد.
گونهام رو بوسید و سرش رو به شونه ام تکیه داد.
-وای عزیزم!
علیرضا تندی نگار رو از من جدا کرد و روش رو به سمت خودش برگردوند.
-دیونه شدی نگار؟ اون داره دروغ می گه اون می خواد تو رو بکشه.
مشتی به سینه ی علیرضا کوبید و داد زد: اون عشقمه و دروغ نمی گه.
خواست دوباره به سمتم بیاد که علیرضا سیلی محکمی به صورتش زد. نگار دستش رو روی جای سیلی گذاشت.
romangram.com | @romangram_com