#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_249


و بدون این که منتظر جواب من باشه به سمت دیوار رفت و سعی کرد پاش رو روی جای خالی آجر های توی دیوار و شیار ها بزاره و از دیوار بالا بره. به سمتش رفتم و پام رو روی جا پاهای اشکان گذاشتم و کم کم از دیوار بالا رفتم. روی دیوار نشستیم. چند نفر که قیافشون به بادیگارد می خورد و مطمئنن مسلح بودند کنار در ورودی ویلا ایستاده بودند. اشکان نگاهی به من کرد.

-اگر مردم حلالت نمی کنم.

خندم گرفت.

-اگه ما رو گرفتند و نتونستیم مقاوت کنیم فقط بگو با نگار کار داریم و برای دعوا نیومدیم.

سری تکون داد.

-با این که نمی دونم توی اون کله‌ی پوکت چیه ولی باشه.

از روی دیوار پایین پریدیم. با صدای پا و حرکت ما توجه افراد کنار در جلب شد.

-کی اون جاست؟

چیزی نگفتیم و آروم به سمت درخت های خشکیده ی توی حیاط رفتیم.

-کی اون جاست؟!

به سمت اشکان برگشتم.


romangram.com | @romangram_com