#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_250
-می شه روی اون برگ های خشک شده راه نری؟ همه فهمیدند که ما این جاییم.
لبخندی زد.
-باشه.
ولی دیگه دیر شده بود چند تا از مرد ها دور و بر در خت ها رو گرفتند و تفنگ هاشون رو به سمتمون گرفتند.
-خاک تو سرت سوشا.
یکی توی پهلوش کوبیدم.
-خاک تو سر تو با این راه رفتنت.
صدای بلند یکی از اون مرد ها بلند شد.
-بیایید بیرون.
همراه اشکان از توی درخت ها بیرون اومدیم و کنار هم ایستادیم.
-این جا چیکار می کنید؟
به مرد قد بلند و چهارشونه نگاه کردم. کت و شلوار مشکی به تن داشت و خیلی جدی به من و اشکان نگاه می کرد.
romangram.com | @romangram_com