#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_248
دستام رو دور فنجون قهوه ام حلقه کردم. گرمیش حس خوبی بهم می داد.
-اره، خیلی هم زیاد.
چیزی نگفت و ساکت شد. توی فکر بود و أین رو می دونستم. منم توی فکر بودم. چشمم به بخار قهوه بود اما فکرم پیش هانا بود. پیش کسی که هنوز ساعتی نگذشته بود ولی دلم براش تنگ شده بود.
اشکان ماشین جلوی در ورودی حیاط ویلای قدیمی و درب و داغون نگه داشت. نگاهی به من کرد و گفت: چطور نگار راضی شده توی این ویلای داغون زندگی کنه؟!
شونه ای بالا انداختم.
-مجبور شده. اگه من می فهمیدم که توی شهر زندگی می کنه مطمئنن می کشتمش.
در رو باز کرد.
-اینم حرفیه، حالا بیا بریم.
از ماشین پیاده شدم. هوا تاریک شده بود و فقط یکی از چراغ های ویلا روشن بود که به درستی نمی تونستم بیرون خونه رو ببینم. نگاهی به دیوار بلند حیاط کردم.
-زیادی بلنده! تو می تونی ازش بالا بیای؟
یه کم نگاهم کرد.
-من رو دست کم گرفتی؟
romangram.com | @romangram_com