#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_247


با حرص گفت: تو غلط کردی. مهمون منی و هر چی من گفتم باید بخوری فکر کردی من هی پول برات خرج می کنم؟

چششم غره‌ی بهش رفتم و دست هام رو روی سینه‌ ام جفت کردم و به پیش خدمت های در حال رفت و آمد خیره شدم. این میز به اون میز مشغول کار بودند. کافی شاپ دنج و آرومی بود. دیواره هاش مشکی و قرمز و فضاش نیمه تاریک بود.

اشکان روی میز ضرب گرفت؛ نگاهش کردم.

-چیه تو فکری؟

شونه ای بالا انداختم.

-نمی دونم.

یه کم از قهوه‌ش رو که من نفهمیده بودم چه وقت آورده بودند؛ خورد و گفت: خاک تو سرت. خب یه کم بیش تر توضیح بده؟

سری از روی تأسف تکون دادم.

-خب هیچی دیگه یه چند روزیه نگار رو تعقیب می کنم. فهمیدم توی یه خونه قدیمی بیرون از شهره و بلیط گرفته و برای پنج روز دیگه از ایران خارج می شه.

سرش رو به معنی فهمیدن تکون داد.

-فکر می کنی آدم های زیادی دور و برشه؟


romangram.com | @romangram_com