#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_238
دستی روی گلوم کشیدم. یه چیزی بدجوری توی گلوم داشت سنگینی می کرد. هانا به سمت یخچال رفت که یهو توی جاش ایستاد. سرش رو بلند کرد و با تعجب بهم نگاه کرد.
-عه سوشا اومدی! از کی اون جا ایستادی؟
با صدای گرفته ای گفت: الان اومدم.
تعجبش بیش تر شد و از آشپزخونه بیرون اومد. آروم به سمتم اومد و با دقت به صورتم زل زد.
-خوبی عزیزم! چرا صدات گرفته؟
شونه ای بالا انداختم و به سمتش رفتم.
-فکر کنم سرما خوردم، یا نمی دونم شاید سرما منو خورده!
دستش رو روی بازوم گذاشت و آروم نوازش کرد.
-هی من می گم وقتی می ری بیرون لباس گرم بپوش. مگه نمی دونی چقدر هوا سرده.
نگاهم رو از چشم های نگرانش گرفتم و به شکم برآمده اش دوختم. لبخندی زدم و آروم روش دست کشیدم.
-عشق بابا چطوره؟
صدای سرفه هانا بلند شد.
romangram.com | @romangram_com