#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_237


-آفرین.

روش رو برگردوند و با دندون های کلید شده گفت: ولی باز بی انصافیه.

این بار نوبت من بود که با صدای بلند بخندم.

-عاشقتم روانی.

***

سوشا

کلید رو توی در چرخوندم و بازش کردم. نفس عمیقی کشیدم و آروم وارد خونه شدم. از راهرو گذشتم و توی چهارچوب در ایستادم. تکیه‌م رو به چهارچوب دادم و به هانا خیره شدم. مشغول چیدن میز غذا بود و آروم با کوچولومون داشت حرف می‌زد.

-خوشکل مامان الان بابایی میاد خونه و باهم دیگه نهار می خوریم.

-دلت برای بابایی تنگ شده؟

آروم خندید.

-راستش منم دلم برای بابای غرغروت تنگ شده.


romangram.com | @romangram_com