#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_215
جوابش رو ندادم و وارد اتاق شدم و به سمت تخت رفتم و آروم روش دراز کشیدم. دوباره اشکم سرازیر شد و هق هقم بلند شد. واقعا چرا سوشا چیزی به من نمی گفت؟
در اتاق به آرومی باز شد. چشم هام رو بستم. صدای کمد و بعد در سرویس اومد. چشم هام رو باز کردم. لباس هاش روی کف اتاق و روی صندلی میز تحریر افتاده بود. لبخند زدم.
-شلخته.
در سرویس که باز شد دوباره چشم هام رو بستم. تخت پایین رفت و بعد دست های سوشا دورم حلقه شد.
-هانا؟
چشم هام رو باز کردم. پشت گردنم رو بوسید.
-باور کن بخاطر خودت و بچهست اگه چیزی بهت نمی گم. نمی خوام ناراحت و نگران بشی. جدی کمی شرکت بهم ریخته بود و من باید درست می کردمش برای همین هر روز کارم تا دیر وقت طول می کشید ولی دیگه همه چی رو به راه شده و من شبا دیگه زود خونه میام.
-من بی تفاوت نیستم هانا، همون روز که بهم گفتی که یکی دنبالت میاد من چند نفر رو گذاشتم که مراقب تو باشند و حواسشون بهت باشه. تلفن ها و زنگ هامم همشون از طرف اون افراده که اتفاق ها و وضعیت رو به من گزارش می کنند.
نفس عمیقی کشید.
-نمی دونم هانا کیه که می خواد زندگیمون رو خراپ کنه. هر روز ماشین های بیش تری جلوی در خونمون دیده می شه و من هیچ کاری نمی تونم بکنم. حتی نمی تونم به پلیس خبر بدم چون... هر بار بیش تر از قبل تهدیدمون می کنند.
دستی روی شکمم کشید.
romangram.com | @romangram_com