#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_214

-هانا؟

سوشا جلوی چشم هام تار شد.

-چیه؟خب راست می گم دیگه. آخه مگه داریم تا ساعت سه و چهار تلفن های کاری! چرا این جوری شدی سوشا؟ اگه باز می خوای مثل اون اولا بشی زودتر بهم بگو تا من یه فکری برای خودم و بچه ی توی شکمم بکنم.

با جدیت صدام کرد: هانا؟

اشکم چکید.

-اصلا برات مهمه من چی می گم؟ اون روز بهت گفتم وقتی می رم بیرون انگار که یکی دنبالمه. تو چیکار کردی؟ هیچی و خیلی بی تفاوت گفتی چیزی نیست.

از جاش بلند شد و با عصبانیت گفت: فقط یه هفته ست که این طوری شدم و تو کم آوردی!؟

بینیم رو بالا کشیدم و با بغض گفتم: من کم نیاوردم و همه چیز رو درک می کنم ولی چرا چیزی بهم نمی گی؟ چرا در مورد مشکلات و اتفاقات به من چیزی نمی گی و من رو یه غریبه می دونی!؟

نفس نفس می زدم و هر آن انتظار داشتم که باز بالا بیارم. از جاش بلند شد و به سمتم اومد.

-آروم باش هانا.

ازش فاصله گرفتم و به سمت پله ها رفتم.

-هانا؟

romangram.com | @romangram_com