#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_216

-نمی خوام اتفاقی برای تو و خوشکل بابا بیفته.

آروم کنار گوشم گفت: دیگه بهم شک نکن.

به سمتش چرخیدم.

-ببخش سوشا.

روی بینیم رو بوسید.

-اشکال نداره هانا.

صورتش رو آروم نوازش کردم؛ چشم هاش رو بست.

-همه چی درست می شه سوشا.

لبخند زد‌.

-مطمئن باش که درستش می کنم. من نمی زارم برای شما اتفاقی بیفته.

-مرسی.

لبخندش پرنگ تر شد و چیزی نگفت. نفس زدن هاش مرتب شده بود و خوابش برده بود. واقعا کی می تونست اون قدر بی انصاف باشه که نخواد خوشبختی و خوش حالی ما رو ببینه؟ به سوشا نگاه کردم. ریش هاش بلند شده بود، زیر چشم هاش گود افتاده بود و لب هاش ترک خورده بود. هیچ وقت این طور ندیده بودمش. سوشا همیشه مرتب بود و به خودش می رسید ولی الان توی این دو هفته اون قدر غصه و نگرانی داشت که حتی فرصت نمی کرد به خودش برسه. پیشونیش رو بوسیدم.

romangram.com | @romangram_com