#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_204
لبخند زدم. با اینکه کنجکاو بودم ولی دوست نداشتم روزمون خراب بشه پس بی خیال شدم و همراه سوشا از خونه خارج شدم.
از کنار پاساژی رد شدیم که سوشا نگاهم کرد و گفت: بیا می ریم یه کم توی پاساژ خرید می کنیم.
بعد بدون منتظر موندن تا من جوابش رو بدم دستم رو کشید و به داخل پاساژ برد.
خندیدم و گفتم: نکن سوشا زشته آروم باش می ریم دیگه.
ایستاد و کمی این طرف و اون طرف رو نگاه کرد و گفت: آها باشه.
با خنده دستم رو دور بازوش حلقه کردم و همراه سوشا با لبخندی که روی لب هام جا خوش کرده بود دور تا دور پاساژ، بالا و پایین و تموم مغازه ها رو زیر و رو کردیم. کلی برای خودمون خرید کردیم. از مانتو و شلوار بگیر تا لباس مهمونی و بدلیجات و کلی لباس هم برای سوشا.
سوشا بهم قول داد که برای شام خونه ی مامانم می ریم و من رو کلی ذوق مرگ کرد. نمی دونم چرا این قدر مهربون شده بود ولی هر چی که بود خداروشکر می کردم و هر بار که کارها و رفتار هاش رو می دیدم توی دلم آرزو می کردم که همین طور بمونه.
از پاساژ بیرون اومدیم و دوباره دست تو دست هم با کلی خرید توی خیابون ها قدم زدیم. سوشا آروم کنار گوشم گفت: هیچ وقت این قدر پیاده رویی نکردم.
خندیدم و گفتم: از بس تنبلی.
با لبخند نگاهم کرد.
-نه جدی می گم. راستش اصلا تنهایی حسش نبود ولی الان با تو خوبه، حس خوبی دارم.
نگاهش کردم. خدای من اون داشت بهم می گفت که با من حس خوبی داره؟!
romangram.com | @romangram_com