#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_205


نفس عمیقی کشیدم تا اشک هام سرازیر نشند.

-سوشا کاش همیشه همین جور بمونی.

کمی نگاهم کرد و بعد دستش رو دور شونه هام حلقه کرد و روی سرم رو بوسید و چیزی نگفت. از کنار سوپر مارکت بزرگی رد می شدیم که سوشا یهو ایستاد و باعث شد که منم به ایستم. وارد فروشگاه شدیم و سوشا یکی از سبد های چرخ دار خرید رو برداشت. ابرویی بالا انداخت و با حالت بامزه ای گفت: ضعیفه هر چی دلت خواس بگو تا من بگم چشم. امروز می خوام برا خونمون کلی خرید کنم و پول خرج کنم.

خندیدم و گفتم: باشه پس منتظر ته کشیدن پولت هم باش.

مظلوم نگاهم کرد.

-غلط کردم هانی.

با صدای بلندی خندیدم که اخم کرد و آروم گفت: آروم بخند.

نگاهش به پشت سر بود. سرم رو برگردوندم که یه پسر جوجه ماشینی با یه آدامس گنده توی دهنش و اون چشم های هیزش من رو نگاه می کرد. روسریم رو یه کم جلو کشیدم و بازوی سوشا رو گرفتم.

-بیا بریم خرید هامون رو بکنیم.

سری تکون داد و همون طور که نگاهش به پسر بود دنبالم اومد. کلی وسایل برای آشپزخونه و یه عالمه خوراکی و تنقلات خریدم. سوشا هم خیلی جنتلمنانه پول همه ی اون خرید های من رو حساب کرد تازه می گفت چقدر کم خرید کردی. ولی بنظر خودم که به اندازه ی یه ماه کامل خرید کرده بودم. از سوپر مارکت بیرون اومدیم. سوشا خرید های توی دستش رو کمی جا به جا کرد و گفت: به نظرم امروز رو خونه برگردیم با این خرید ها زیاد جایی دیگه ای نمی تونیم بریم. تازه آماده می شیم برای رفتن به خونه ی مامان و بابات.

لبخند زدم.


romangram.com | @romangram_com