#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_203
با لبخند گل و گشادی سرم رو تکون دادم.
-موافقم.
لبخند زد و دستش رو روی شونه ام قرار کرد و من رو به خودش نزدیک کرد؛ شونه ام به سینه اش چسپید.
- پس کنار من راه برو امروز می خواییم خوش بگذرونیم.
واقعا خیلی از این کارها و رفتار هاش تعجب کرده بودم. نه به رفتارهای دو هفته قبلش نه به امروز!
-سوشا چی شده مهربون شدی؟
توی چشم هام زل زد.
-من از اولشم مهربون بودم.
شونه ای بالا انداختم.
-ولی اون اولا...
حرفم رو برید و گفت: روزی دلیلش رو بهت می گم.
romangram.com | @romangram_com