#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_190

-سوشا خواهش می کنم این کار ها یعنی چی؟

کمی با بی تفاوتی نگاهم کرد.

-هیچی فقط می خوام سوشای واقعی رو بشناسی. الانم می رم بیرون تا شب یا شاید تا صبح خونه نیام

بعد دستش رو تکون داد.

-گودبای.

در خونه رو باز کرد و اسپرت های آل استار سفیدش رو پوشید و پشت سرش محکم در رو بست. گیج و منگ بودم نفهمیدم چی شده بود و چرا این طوری شده بود!؟ بی حال شدم و روی زانو هام کف زمین افتادم و تنهایی واسه بدبخت شدن خودم توی روز اول بعد از عروسیم گریه کردم و زار زدم.

سر قابلمه رو گذاشتم و ظرف های کثیف رو توی سینک ظرف شویی گذاشتم تا بشورم. فین فین و هق هقم کل خونه ی سوت و کور رو پر کرده بود. از اون موقع که سوشا اون حرف ها رو زده بود و رفته بود من هی داشتم گریه می کردم حتی برای نهار هم چیزی نخوردم. چیزی هم توی یخچال و کمد ها نبود چون قرار بود امروز رو به خوش گذرونی و خرید وسایل لازم اختصاص بدیم. برای شام هم زنگ زدم تا سوشا از بیرون چیزی بیاره که گفت ماکارونی می خره و میاره تا من درست کنم چون هوس کرده. الان هم توی اتاقش کپه ی مرگش رو گذاشته. دست هام رو پاک کردم و میز رو چیدم. اشک هام رو پاک کرد و نفس عمیقی کشیدم و با صدای بلند برای شام صداش کردم.

-سوشا؟ بیا شام.

جوابی نشنیدم پس منم روی صندلی پشت میز نشستم. سرم بدجوری درد می کرد و اصلا حوصله ی هیچ چیز رو نداشتم. هنوز نتونسته بودم حرف ها و کارهای سوشا رو باور کنم و تا یادم‌ می افتاد اشک هام سرازیر می شدند. صندلی رو به روم که کشیده شد نگاهم ر از بشقاب خالی روی میز گرفتم و به چشم های پف کرده سوشا دوختم.

-به جای نگاه کردن غذا رو بیار.

از جام بلند شدم و ماکارونی رو توی دیسی ریختم و جلوش گذاشتم. یه عالمه برای خودش ریخت و تند تند قاشق پر از ماکارونی رو توی دهنش می ذاشت. وقتی دید من چیزی نمی خورم دیس رو به سمتم هول داد.

-بیا بخور جون داشته باشی بیش تر اذیتت کنم.

romangram.com | @romangram_com