#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_189


-چ...ی؟

مشتش رو روی میز کوبید.

-کر که نیستی شنیدی چی گفتم تکرار نمی کنم.

-سوشا؟

پوزخندی زد و از آشپزخونه بیرون رفت. با عجله بلند شدم و با دو به دنبالش رفتم و بازوش رو گرفتم.

-سوشا من نمی فهمم چی می گی! این حرف ها این کارا یعنی چی؟ تو حق نداری این کار ها رو با من بکنی.

بازوش رو از دستم بیرون کشید و به سمتم برگشت و با حالت متفکری گفت: آها دانشگاه هم دیگه حق نداری بری.

بعد به چشم هام زل زد و گفت: زیادم رو اعصابم نرو حوصله ندارم. حالا ببین چطور همه این کار ها رو می کنم و تو هم هیچ غلطی نمی تونی بکنی.

از کنارم رد و از پله ها بالا رفت. نیشگونی از بازوم گرفتم دردم اومد.

-یعنی من خواب نیستم؟

توی شک بودم و با بهت به در اتاق سوشا خیره شده بودم. از اتاق بیرون اومد. لباس های ورزشی صبحش رو با یه تیشرت سفید و پیرهن مردونه چهارخونه زرشکی و مشکی که دکمه هاش رو نبسته بود و یه جین آبی عوض کرده بود. موهاش توی صورتش ریخته بود و یه سیگار روی لب هاش بود. با گیجی به سمتش رفتم.


romangram.com | @romangram_com