#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_188
-بدک نیستم.
سرش رو تکون داد و روی صندلی رو به روم نشست و گفت: اوکی پس صبحونه اات رو بخور باید یه سری چیز ها رو بهت بگم.
با تعجب نگاهش کردم.
-چی؟
با جدیت گفت: فعلا صبحونه رو بخور.
سری تکون دادم.
-باشه.
آروم برای خودم از هر چیزی که روی سفره بود لقمه گرفتم و خب همه چیز هم بود. از کره، مربا، عسل، پنیر، خب این عالی بود. لیوان شیر رو هم سر کشیدم و روی میز گذاشتم. به سوشا چشم دوختم.
-خب می بینی که صبحونهم رو خوردم حالا بگو!
لبخند کجی زد و من اصلا نمی خواستم باور کنم که اون لبخند بیش تر شبیه یک پوزخند بود.
-قانون های توی این خونه رو برات می گم هانا. یک به هیچ عنوان بدون من هیچ جا نمی ری، به هیچ وجه تنها خونه ی مامان و بابات نمی ری، بازار و پارک و این مسخره بازی ها رو نداریم. به من نزدیک نمی شی، تلفنت زیاد زنگ بخوره و یا تنهایی و آروم با گوشی حرف بزنی پدرت رو در می آورم. دانشگاهتم که فعلا نمی دونم چی کار کنم.
با ناباوری فقط داشتم به اون چشم های عصبی و سرد نگاه می کردم.
romangram.com | @romangram_com