#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_168

بعد خیلی ریلکس و خوشکل در رو بست. با تعجب از توی آینه به خودم و لباس نگاه کردم.

-وای خدا این پسر چه بی اعصابه. یه کوچولو لطافت و مهربونی تو وجودش نداره.

سرم رو با تأسف تکون دادم. با هزار مکافات لباس رو پوشیدم

به سمتم اومد و وارد اتاق شد..

-خیلی قشنگه.

آروم سرم رو تکون دادم.

-موافقم.

با عجله لباس رو از تنم بیرون آوردم و مانتو و شلوارم رو پوشیدم و شال مشکیم رو هم سرم کردم. از اتاق بیرون رفتم و به سمت سوشا و فروشنده رفتم. فروشنده لباس رو از دستم گرفت. آروم کنار گوش سوشا گفتم: چقدر شد؟

با بی خیالی نگاهم کرد.

-هیچی هفت میلیون.

کمی نگاهش کردم.

-هیچی دیگه همین!

romangram.com | @romangram_com