#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_167
به لباس نگاه کردم. یه لباس عروس پف دار که بالا تنه اش تنگ و پایینش بی اندازه پف داشت. یقه باز و آستین هاش تا روی مچ دست بود. از بالا تا پایین لباس و روی آستین ها، همهش سنگ دوزی شده بود. لباس خوشکلی بود.
-خیلی خوشکله سوشا ولی زیادی سنگین و گرونه!
رو کرد به فروشنده و گفت: این رو برای پرو می خواییم خانم.
نیشگونی از بازوش گرفتم.
-منم این جا هستم. منم دارم نظر می دم!
شونه ای بالا انداخت و به لباس عروس اشاره کرد.
-یا این لباس عروس یا اصلا لباس عروس نمی پوشی.
پوفی کشیدم و روم رو به سمت لباس عروس کردم. واقعا خوشکله اصلا بزار همین رو می خرم از پول اون می ره من فقط می پوشمش. فروشنده با ناز و کرشمه لباس رو دست سوشا داد.
-برید توی اون اتاق خانم.
زیر لب اداشو در آوردم: خودمم می دونستم.
یکم نگاهم کرد و گفت: مثل این دخترا نکنی ها بری بپوشی بعد دربیاریش بگی برای شب عروسی می بینم.
romangram.com | @romangram_com