#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_166

دستم رو روی بازوی سوشا گذاشتم و به یکی از لباس عروس های توی مغازه اشاره کردم.

-این خوبه سوشا؟

خیلی ریلکس گفت: نه.

با حرص نگاهش کردم.

-سوشا بابا من خوشم میاد ازش خوبه بخدا. چرا هی من هر چی می گم تو می گی نه؟

دستم رو کشید و به سمت دیگه ی مغازه برد.

-من ازش خوشم نمیاد.

زیر لب آروم و با حرص زمزمه کردم: آخه مگه تو می پوشیش؟

توی به سمتم برگشت و توی چشم هام زل زد.

-نه ولی زنم می پوشدش باید منم خوشم بیاد.

سرم رو تکون دادم و لبخند زدم. چقدر امروز این کلمه رو تکرار کرده بود و‌ چقدر هر بار من پر از حس خوش و شیرینی می شدم. بازوم رو گرفت و من رو به سمت یکی از لباس عروس ها برد‌.

-این خوبه هانا؟

romangram.com | @romangram_com