#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_152

-از کجا معلوم قراره زنت بشم؟

با تعجب نگاهم کرد.

-چی؟

شونه ای بالا انداختم و به پنجره اتاق که باز بود و باد پرده هاش رو تکون می داد نگاه کردم.

-خب حالا اون روز من یه چیزی گفتم. فقط من نیستم که خونواده مم هست که باید موافق باشند.

با عصبانیت نگاهم کرد.

- لطفا خونواده برات مهم نباشه.

یهو از دهنم در رفت و گفتم: من که مثل تو نیستم

و بلافاصله پشیمون شدم و دستم رو روی دهنم گذاشتم. با حرص‌ و عصبانیت از جاش بلند شد و گفت: از این اتاق می رم بیرون دیگه حرفی هم در مورد ازدواج، خواستگاری و دوست داشتن و چرت و پرت نمی زنی.

با بهت نگاهش کردم. داشت به سمت در می رفت که با عجله خودم رو بهش رسوندم و کنار در ایستادم‌.

-إ سوشا! خب ببخشید. چرا اینجوری می کنی؟

به چشم هام خیره شد و گفت: خب شرط و شرایطی اگه داری بگو!

romangram.com | @romangram_com