#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_153


نفس عمیقی کشیدم.

-هیچی نمی خوام سوشا. فقط سعی کن عوض شی... اصلا... اصلا به خاطر من نه بخاطر خودت، خونوادت خواهش می کنم.

سری تکون داد و من رو کنار زد و از اتاق بیرون رفت. نفس عمیقی کشیدم دوباره داشت وسایل توی اتاق جلو چشم هام تار می شد. دستی به روسریم کشیدم و از اتاق خارج شدم.

روی مبل نشستم. سوشا هم رو به روی علیرضا پاش رو روی پا انداخت و نشست. حتی یه ثانیه هم دیگه به من نگاه نکرد و هم چنان اخم روی صورتش بود. بعد از نیم ساعتی دیگه قصد رفتن کردند و بابام از پدر سوشا خواست تا چند روزی رو به ما فرصت بده برای فکر کردن و جواب دادن. وقت رفتن سوشا بی تفاوت از کنارم رد شد و حتی نگاهم نکرد. چقدر که غصه خوردم.

خونواده خاله و مامان و بابام دور هم نشسته بودند و از خوبی ها و کمالات خانواده ی سوشا می گفتند که خالم رو به من کرد و گفت: ماشالله پسر خوشکلیم بود هانا.

چیزی نگفتم و لبخندی زدم و سرم رو پایین انداختم. علیرضا هی ابرو بالا می انداخت و می پرسید که چرا پکرم و من هم به دروغ می گفتم که خسته م.

خونواده خاله هم رفتند. بابا رو به من کرد و اشاره کرد که به سمتش برم. کنارش نشستم.

-بابا جان من از این پسره و خانواده‌‌ش بدم نیومده ولی همین طوری هم که نمی شه من یه تحقیقی می کنم ببینم این پسره اصلا پسر درستیه یا نه؟ اگر که راضی بودند از پسره و تو هم راضی بودی ما جوابشون رو می دیم. نظرت چیه بابا؟

با این که می دونستم همه پشت سرش بد می گن و جواب های خوبی در انتظارمون نیست ولی سری تکون دادم.

-خیلی خوبه بابا.

لبخند زد و گفت: می دونی من هیچ وقت بخاطر هیچی مانعت نشدم. خودت بزرگ شدی ۲۱ سالته همه چی رو می فهمی دوست ندارم پس فردا بگی اگه بابا می ذاشت این می شد و یا فلان می شد. خودت راه زندگیت رو انتخاب می کنی و منم پشتتم بابا جان. بنظرم حسرت خوردن خیلی سخت تر از پی بردن به اشتباهه. وقتی به اشتباهت پی بردی می تونی یه راهی پیدا کنی و حلش کنی ولی حسرت خوردن آدم رو پیر می کنه، داغون و در آخر می کشه دخترم. پس من پشتتم بابا هر تصمیمی بگیری.


romangram.com | @romangram_com