#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_151
-این پسره چرا هی با اخم نگاهم می کنه؟
شونه ای بالا انداختم و با خنده گفتم: من چه می دونم.
پوفی کشید و از آشپزخونه خارج شد منم چایی ها رو بردم و به همه تعارف کردم. سوشا وقتی چایی رو برداشت با لبخند تشکر کرد. تعجب کردم مطمئنم این یه چیزیش شده!
چایی ها رو روی میز شیشه ای روی به روی مبل ها گذاشتم و همین که خواستم بشینم پدرم رو کرد به من و گفت: دخترم شما با آقا سوشا برید توی اتاق و با هم حرف بزنید تا ما هم یه سری صحبت ها رو بکنیم.
سری تکون دادم که سوشا هم با لبخند از جاش بلند شد و همراه من به سمت اتاقم اومد. من اول وارد شدم و اون هم دنبالم اومد و در رو پست سرش بست. کمی به اتاقم خیره شد و با تعجب به من نگاه کرد.
-توی این اتاق کوچیک خفه نمی شی؟
با حرص نگاهش کردم.
-نخیرم.
خندید و به سمتم اومد. دستم رو گرفت و من رو روی تخت نشوند.
-حالا حرص نخور. اشکال نداره زنم که شدی یه اتاق بزرگ تو اون خونه برای خودمون انتخاب می کنیم.
با لبخند نگاهش کردم.
romangram.com | @romangram_com