#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_150

علیرضا با خنده گفت: چیه حالا چرا هول کردی نترس نمی دزدنت.

با خجالت سرم رو پایین انداختم. بابا دکمه آیفون رو زد تا در باز بشه و بعد به سمت در حیاط رفت تا به استقبال مهمون ها بره. مامان کنارم ایستاد و با لبخند نگاهم کرد.

-چرا دستات می لرزه مادر؟ نفس عمیق بکش و آروم باش.

سرم رو تکون دادم و تند تند نفس عمیق کشیدم. من چرا این طوری شده بودم؟ چقدر استرس گرفته بودم‌! مرد قد بلند و چهارشونه ای با موهای سفید و صورتی فوق العاده جدی وارد خونه شد و خیلی ساده با ما احوال‌پرسی کرد و همراه بابا وارد هال شدند. زن قد بلندی با لباس های شیک و‌ گرون قیمتی وارد خونه شد. لبخند مهربونی زد و با ما احوالپرسی کرد و همراه مامان وارد هال شدند و من بیچاره رو تنها گذاشتند.

-سلام.

نگاهم رو از مامان و اون زن گرفتم و به صاحب صدا دوختم. باز اون چشم های دریایی و ناب. لبخندی زد و گل ها و شیرینی های توی دستش رو به سمتم گرفت. از دستش گرفتم و آروم جوابش رو دادم.

-سلام خوش اومدی.

سری تکون داد و وارد خونه شد. نفس عمیقی کشیدم و از پشت سر نگاهش کردم. کت و شلوار مشکی که تنش بود خیلی توی تنش نشسته بود و بهش می اومد. لبخند روی لب هام نشست.

-این یه سورپرایز عالیه.

گل و شیرینی ها رو به سمت آشپزخونه بردم و روی اپن گذاشتم. وارد هال شدم و روی مبل قهوه ای تک نفره نشستم.

سوشا رو به روی علیرضا نشسته بود و داشت با اخم نگاهش می کرد. خنده م گرفته بود با این که گفته بودم مثل داداشمه هنوز داشت با اخم و حرص نگاهش می کرد. پدر من و شوهر خاله و پدر سوشا باهم گرم صحبت و خنده بودند. با این که پدر سوشا صورتی جدی داشت ولی انگار خوش صحبت و البته مرد خوبیه. معلوم سنی داره ولی خب اون قدر شیک پوش بود و به خودش رسیده بود که به ندرت چین و چروک های کنار چشم و لبش دیده می شد. مادرش به شدت خوش خنده بود و معلوم بود که مامان و خاله خیلی ازش خوششون اومده که أین طور باهاش گرم گرفتند و می خندند.

از جام بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم. فنجون های چایی رو آماده کردم و چایی قشنگی ریختم و شیرینی و میوه رو آماده کردم. علیرضا وارد آشپزخونه شد و من بهش شیرینی و میوه رو دادم که ببره.

romangram.com | @romangram_com