#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_144
نمی تونستم نگاهم رو از روی اون همه جذابیت بردارم. بدجور دل تنگش بودم و فقط دلم می خواست همین جور بشینم و نگاهش کنم. دوباره صورتش رو به سمت من چرخوند و به چشم هام خیره شد.
-راستش می خواستم یه چیزی رو بهتون بگم مهسا خانم.
مهسا با تته پته گفت: چ...ی!؟
سوشا به مهسا نگاه کرد و منم نگاهم رو از سوشا گرفتم و فنجون قهوه رو برداشتم و به لب هام نزدیک کردم و گوش سپردم تا ببینم چه چیزی رو می خواد به مهسا بگه.
سوشا نفس عمیقی کشید و بی مقدمه گفت: من خیلی از شما خوشم اومده.
با شنیدن حرفش دستم لرزید و قطره ای از قهوه روی مانتوی کربنی رنگم ریخت. فقط داشتم مبهود به پوزخند روی لب سوشا نگاه می کردم. نامرد حتی ثانیهی به حال من توجه نکرد و دوباره با لبخند دلنشینی رو به مهسا گفت: خیلی وقته که حس می کنم یه حسی به تو دارم مهسا.
قطره اشکی که از گوشه ی چشمم پایین می اومد رو با انگشتم گرفتم سرم رو پایین انداختم آروم زمزمه کردم: حتما باید من رو عاشق خودت می کردی بعد به این نتیجه می رسیدی؟
نگاهم کرد و من نتونستم غم نگاهش رو انکار کنم. به مهسا نگاه کردم که دست هاش رو روی چشم هاش گرفته بود و آروم می گفت: وای خدا باورم نمی شه... انگار خوابم. وای خدا باورم نمی شه.
کوله ی طرح لیم رو از روی صندلی کنارم برداشتم و از جام بلند شدم.
-خب دیگه من می رم که شما بتونید راحت حرف بزنید.
مهسا با گنگی نگاهم کرد که لبخند کج و کوله ای زدم و با سرعت از میز دور شدم و از کافی شاب بیرون اومدم. حس می کردم هوا برای نفس کشیدن وجود نداره. گونه هام خیس شده بودند و فقط داشتم با تعجب به اطراف نگاه می کردم. اصلا حرف هایی رو که شنیده بودم رو نمی تونستم باور کنم.
از خیابون های شلوغ می گذشتم و گاهی با یاد حرف های سوشا توی بهت می رفتم و همون جا وسط خیابون می ایستادم و با صدای بوق ماشین ها و صدای راننده ها به خودم می اومدم. حالم اصلا خوب نبود. اصلا نمی تونستم باور کنم که سوشا از مهسا خوشش اومده و جلو روی من و در حضور من این رو به مهسا بگه. هوا ابری بود و من کنار خیابون توی فکر و خیره به جوی کثیف آب بودم که صدایی من رو به خودم آورد.
romangram.com | @romangram_com