#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_143
شونه ای بالا انداختم و به میز های خالی کافی شاپ خیره شدم.
-بی خیال مهسا.
امروز کلاسمون زود تموم شد و من و مهسا هم تصمیم گرفتیم که باهم توی کافی شاپ نزدیک دانشگاه قهوه بخوریم. برام جای تعجب داشت که توی اون کافی شاپ بزرگ کسی جز ما نبود. میز های دایرهی که چند تا صندلی دورشون بود خالی بودند و پیش خدمت ها و کارکنان یه جا نشسته و بیکار بودند. شونه ای بالا انداختم و به مهسا که رو به روم نشسته بود و داشت تند تند بستنیش رو می خورد نگاه کردم.
-یه وقت خفه نشی!
سری به معنای نه تکون داد و چیزی نگفت. دستم رو دور فنجون قهوهام حلقه کردم و به بخاری که ازش بیرون می زد خیره شدم. چقدر دلم برای سوشا تنگ شده بود. امروز ماشینش رو کنار دانشگاه دیدم ولی هر چی که دو رو بر و اطراف رو نگاه کردم خودش رو ندیدم حتی توی دانشگاه هم ندیده بودمش. نفسی با آه کشیدم.
صندلی کنار من کشیده شد و کسی روی اون نشست با تعجب سرم رو بلند کردم تا ببینم کیه که بدون اجازه کنار من نشسته که نگاهم توی دو جفت چشم آبی رنگ خیره موند. شیک تر و جذاب تر از همیشه. اصلا به سوشای دو روز قبل که با اون وضع داغون کنار دانشگاه دیدمش شباهت نداشت. موهاش رو مرتب و رو به بالا مدل زده بود، تیشرت یقه هفت آبی، کت اسپرت مشکی و شلوار کتانش واقعا بهش می اومد. لبخندی به من زد و نگاهش رو به مهسا داد.
-خوبی مهسا خانم؟
مهسای بی چاره از ذوق زبونش بند اومده بود.
-اره... یعنی بله مرسی... شما خوبی؟
سوشا تک خنده ای کرد.
-ممنون.
romangram.com | @romangram_com