#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_145


-هانا...هانا؟

سرم رو بلند کردم. سوشا سرش رو از شیشه ی ماشین بیرون آورد بود و من رو صدا می کرد. من فقط داشتم‌ گیج و منگ نگاهش می کردم که از ماشین پیاده شد و به سمتم اومد‌.

-دیونه شدی؟ یه ساعته دارم صدات می کنم. چرا داری از وسط خیابون راه می ری؟

به چشم هام زل زد و گفت: بیا سوار شو.

یک قدم عقب رفتم.

-نه... خودم می رم.

بازوم رو گرفت.

-بیا سوار شو. کارت دارم. باید حرف بزنیم.

دوباره یک قدم عقب رفتم که بازوم کشیده شد.

-من با تو حرفی ندارم.

با عصبانیت و صدایی کنترل شده گفت: من کارت دارم. باید به حرف هام گوش بدی.


romangram.com | @romangram_com