#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_136
نفس عمیقی کشیدم.
-اون بهم گفت دوست دارم و من بهش گفتم که دیگه نمی خوام ببینمت.
یکی زد تو سرم.
-از بس بی لیاقتی. دختر به این خوبی. چرا آخه؟
خندیدم و سرم رو تکیه دادم به پشتی مبل.
-از بس خرم.
بی حال دوباره خندیدم. اشکان رو به روم نشست.
- واقعا دختر خوبی بود.
سرم رو تکون دادم و چشم هام رو بستم. اشکان محکم به میز کوبید. آروم چشم هام رو باز کردم و نگاهش کردم.
-چرا سوشا! چرا بهش این رو گفتی؟ اون می تونست تو رو از این وضعیت فلاکت بار بیرون بیاره. مطمئنم با اون می تونستی خوش حال باشی و از این لجن و گند بیرون بیای.
سرش رو با تأسف تکون داد.
-یه سال رفتم خارج برگشتم دیدم همه زندگیت رو گند برداشته. تو که قبلا خوب بودی لعنتی. چت شد یهو؟
romangram.com | @romangram_com