#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_137
چیزی نگفتم و غمگین توی چشم هاش نگاه کردم. از روی مبل بلند شد و کنارم روی مبل دو نفره نشست.
-چرا جوابش کردی؟
نفس عمیقی کشیدم.
- به دو دلیل. این که اون خوبه و من بد. دوم این که نمی تونم اعتماد کنم. می ترسم الان خوب باشه ولی اگه من باهاش خوب رفتار کنم اون عوض بشه، زمین تا آسمون فرق کنه.
کمی توی چشم هام نگاه کرد و خواست چیزی بگه که زنگ در به صدا در اومد. نگاهش رو ازم گرفت و به سمت آیفون رفت.
-نگاره!
با حرص گفتم: باز کردی نکردیا.
با خنده گفت: باز کردم.
داد زدم: مرض. خودت جوابش رو بده.
روی مبله دراز کشیدم و چشم هام رو بستم. صدای قدم ها و کفش های نگار توی خونه ی ساکت پیچید. صدای جیغ جیغوش که داشت اسمم رو صدا می کرد باعث شد پیشونیم چین بخوره.
-زهرمار. اون صدای نکرت رو ببر.
romangram.com | @romangram_com