#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_125


با هول بازوش رو گرفتم.

-سوشا چی می گی من... یعنی چی اصلا... این حرف ها...

به تته پته افتاده بودم اصلا نمی دونستم چی بگم.

-سوشا خواهش می کنم به من گوش کن من دوستت دارم خب ولی دیگه حرفش رو هم نمی زنم بزار دوست بمونیم.

بدون نگاه کردن به من دستم رو از بازوش جدا کرد.

-برو هانا لطفا، دیگه دیر شده منم باید برم.

اصلا نمی دونستم چطور و کی اشک هام دوباره سرازیر شده بودند فقط وقتی سوشا این رو گفت فهمیدم.

-گریه نکن هانا، فقط برو لطفا.

دستی به صورتم کشیدم با بهت اسمش رو صدا کردم.

-سوشا!

چیزی نگفت، حس می کردم دارم خفه می شم با این که داشتم گریه می کردم ولی یه چیزی هنوز توی گلوم بود، سنگین و درد آور. دستی به گلوم کشیدم وای خدا خفه شدم این چیه!؟


romangram.com | @romangram_com