#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_126

از ماشین پیاده شدم تند تند نفس عمیق می کشیدم هوای پاک و سرد بیرون ماشین باعث شد که کمی حالم بهتر بشه. صدای روشن شدن ماشین باعث شد به سمتش برگردم سوشا بدون این که به من نگاه کنه گاز داد و از کنار من رد شد. دور شد، از دیدم خارج شد و ندید که من شکستم، نفس کم آوردم و مردم.

نمی دونم چقدر گذشت که من همین طور توی اون تاریکی کوچه و سرما به راه رفته سوشا با چشم هایی که سوزش داشت و اشک هایی که روی گونه ام خشک شده بود خیره بودم که صدای مامان رو من رو به خودم آورد

-هانا چرا اون جا وایسادی؟

به مامانم که توی چهارچوب در حیاط ایستاده بود و داشت با تعجب نگاهم می کرد نگاه کردم لبخند مسخره ای که حس می کردم بیش تر شبیه یه دهن کجی بود زدم و به سمتش رفتم.

-هیچی مامانم ببخشید با دوستم بیرون بودیم دیگه من رسوند الان رفت داشتم به راه رفته‌ اش نگاه می کردم.

مامانم روی موهام رو بوسید.

-باشه مادر بیا داخل.

نگاهش کردم صورتش بشاش و چشم هاش انگار می خندید مگه چی شده؟

-مامان چی شده؟ اصلا تو من رو از کجا دیدی؟

با خنده دست هاش که کمی چروک شده بود رو بالا آورد و صورتم رو قاب گرفت.

-وای مادر نمی دونی خیلی خوشحالم، تو رو از پنجره آشپزخونه دیدم. تو خوبی صدات گرفته ست و چشم هات سرخ شده؟

با تعجب به چشم های مشکی و شادش نگاه کردم.

romangram.com | @romangram_com