#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_118
-یاخدا
با سرعت به عقب نگاه کردم از شیشه ی عقب داشتم می دیدم که سوشا با ماشین با چه سرعتی داره دنبال ما میاد روم رو به سمت راننده کردم.
-آقا تروخدا با سرعت برید گمش کنیم. هر چقدر بخواید بهتون می دم.
راننده چیزی نگفت و در عوض سرعتش رو بیش تر کرد.
راننده بیچاره تموم خیابون ها و کوچه ها رو بالا و پایین کرده بود ولی سوشا بی خیال نمی شد و اون قدر با سرعت دنبالمون می اومد که هر بار نزدیک بود از پشت به ماشین بزنه. هر بار هم زنگ می زد و من جوابش رو نمی دادم و آخر سر پیام داده بود که اگه به راننده نگم که نگه داره یه کار دست سه تامون می ده و من چقدر نگران راننده بودم که چقدر با جدیت و دقت داشت رانندگی می کرد و از کوچه پس کوچه ها می گذشت. وارد کوچهی شدیم به پشت سرم نگاه کردم که ماشین سوشا رو ندیدم راننده لبخند با غروری زد.
-انگاری گممون کرد!
نفس راحتی کشیدم.
-اره خداروشکر، مرسی آقای راننده شما رو هم توی دردسر انداختم.
دستی توی موهای جو گندمی کشید و سرش رو پایین انداخت.
-خواهش می کنم خانم.
دستم رو داخل کوله ی مشکیم بردم و کیف پولم رو بیرون آوردم.
-من دیگه همین جا پیاده می شم. از این جا به بعد رو دیگه پیاده می رم نمی خوام شما هم توی دردسر بیفتید. چقدر بدم خدمتتون؟
romangram.com | @romangram_com