#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_117


«یعنی از ادکلن من زده؟ وای خدا باورم نمی شه!»

لب باز کردم و آروم گفتم: تولدت مبارک.

پوزخندی زد: باید دیشب می گفتی خانم، الان جاش نیست ولی خب بعدا کارت دارم.

دستش رو داخل جیب شلوار جینش برد و از کنارم گذشت و روی صندلی خودش نشست و حتی نگاهمم نکرد.

استاد اومد. اصلا نمی دونستم استاد چی می گه فقط آرزو داشتم کلاس زود تموم شه تا من با سرعت نور از اون جا و از دید سوشا خارج بشم. ساده بودم، دیونش بودم، عاشقش بودم حرف هاش رو گوش می دادم و باز خامش می شدم. فقط باید ازش دور می شدم فقط باید می رفتم و چشمم به چشمش نمی افتاد. این جوری بهتر بود. بس بود شب گریه زاری و ناراحتی، بس بود اون همه عذاب و دل شکستن. اون عوض بشو نبود تا کی باید می دیدم و تحمل می کردم؟ تا کی باید توی بغل این و اون می دیدمش؟ نه دیگه بس بود. کلاس تموم شد با سرعت وسایلم رو جمع کردم و از کلاس خارج شدم. داشتم از راهرو می گذشتم که صدای سوشا رو شنیدم که داشت اسمم رو صدا می زد با دو از راهرو و حیاط بیرون رفتم.

هی با خودم تکرار می کردم که

«هانا ولش کن. جوابش رو نده. فقط گمشو برو.‌ فقط برو هانا. برنگرد. نگاهش نکن، جوابش رو نده، فقط برو.»

-هانا؟ هانا با توام چرا صبر نمی کنی؟ کارت دارم یه لحظه صبر کن.

اما من کر شده بودم و فقط می رفتم. رسیدم به پیاده رو همچین داشتم با سرعت راه می رفتم و هر بار به یکی تنه می زدم که همه فکر می کردند دیونم. سر خیابون یه تاکسی گرفتم و سوار شدم. سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و یه نفس راحت کشیدم.

«آخیش راحت شدم.»

چشم هام رو بستم که یهو آقای راننده گفت: این ماشین قرمزه! همون لامبورگینی قرمزه دنبال شماست؟


romangram.com | @romangram_com