#عاشق_یک_پسر_بد_شدم_پارت_116
و با عجله از خونه خارج شدم. با دو از روی سنگ فرش های حیاط گذشتم و بیرون از حیاط کمی پایین تر از در خونه توی تاریکی ایستادم که اگه سوشا بیرون اومد من رو نبینه.
بعد از ده دقیقه علیرضا کنار در ایستاد که از تاریکی بیرون اومدم و اون هم ماشین رو پایین تر آورد و جلوی پای من ایستاد. سوار شدم.
-سلام مرسی که اومدی ببخشید باز مزاحمت شدم.
لبخندی زد.
-خواهش می کنم دختر خاله.
چیزی نگفتم و به بیرون خیره شدم
«کی می شد من از یه مهمونی با خوشحالی بر می گشتم و هر بار ناراحت نمی شدم؟»
***
سرم رو پایین انداختم و وارد کلاس شدم اصلا دوست نداشتم یک لحظه چشمم به چشم سوشا بیفته روی صندلی نشستم و مستقیم به تخته نگاه کردم. نفسم رو با فوت بیرون دادم. دستی روی دسته ی صندلی نشست
«یاخدا» سرم رو بلند کردم نگاهم به چشم های عصبی سوشا افتاد.
-حداقل یه تبریک خشک و خالی می گفتی بعد می رفتی.
اما من حرف هاش رو نمی فهمیدم فقط بوی ادکلنی که به بینیم می خورد من رو توی بهت برده بود.
romangram.com | @romangram_com