#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_93
ـ سارا؟ صبر کن، کجا داری میری؟
ایستادم. چرخیدم و به چشمانش زل زدم. گفتم:
ـ برو سر خونه، زندگیت. به من چی کار داری؟ اصلا اخراجی، حق نداری پات رو توی خونه ی من بذاری.
دستش را به طرفم دراز کرد، خودم را سریع عقب کشیدم.
با چشمانی قرمز شده و صورتی رنگ پریده گفت:
ـ باشه، باشه هر چی تو بگی، ولی آروم باش، نفس عمیق بکش. بیا بشین رو این صندلی تا برات نسکافه درست کنم.
مهدیس سریع از جا بلند شد و صندلی اش را به میان سالن کشید. کیانا دستش را به سمتم دراز کرد. موبایل را به دستش دادم. آن قدر این چند دقیقه ی به ظاهر کوتاه، آن را میان دستانم فشار داده بودم، که انگشتانم از شدت درد ذق ذق می کرد. نفسم بالا نمی آمد. روی صندلی نشستم. تکیه دادم و چشمانم را بستم. چرا دست از سرم بر نمی داشتند؟ چرا رهایم نمی کردند؟ چرا درک نمی کردند؟ چرا نمی دیدند؟
صدای کیانا را نامفهوم می شنیدم، ولی بی شک داشت در مورد من با حامد بحث می کرد. چشمانم را باز کردم. مهدیس کمی دورتر به میزش تکیه داده بود و نگاهش روی صورتم سنگینی می کرد. اخم کردم.
صاف ایستاد و گفت:
ـ نسکافه؟
متوجه لیوان بزرگی شدم که در دست داشت. نفس عمیقی کشیدم و از جا بلند شدم. لیوان را گرفتم و به سمت اتاقم رفتم. با گوشه ی چشم به حامد و کیانا خیره شدم. داخل اتاق شیشه ای حامد، با هم بحث می کردند. نمی خواستم چیزی بشنوم. وارد دفتر خودم شدم. در را قفل کردم و کرکره ها را کشیدم. چراغ را خاموش کردم و پشت میز نشستم.
احساس خفگی می کردم. کیانا، حامد پای او را به زندگی من باز کرد. روز اول منشی شخصی من بود. ساکت، آرام، با یک لبخند محو روی لبان همیشه سرخش. احتیاطی که در برخوردهایش با من، در رفتارش می دیدم، نشان از صحبت های طولانی مدتش با حامد داشت. صمیمی بود و خونگرم. درست نقطه مقابل من.
سرم را تکان دادم و موبایلم را از روی میز برداشتم. هنوز خاموش بود. حامد او را به زندگی من سنجاق کرد. من از او هیچ چیز نمی خواستم. موبایل را روشن کردم. من از او نخواستم برایم خرید کند، غذا بپزد، لباس هایم را بشوید، برنامه هایم را مرتب کند. من از او هیچ چیز نخواسته بودم. یک پیغام داشتم. از طرف "دوستم".
فقط نوشته بود:
ـ «سلام.»
قبل از این که فرصت پاک کردن پیغامش را داشته باشم، زنگ زد.
گفت:
ـ سلام.
ـ سلام.
romangram.com | @romangram_com