#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_94


بعد از مکث طولانی گفت:

ـ نمی خوای توضیح بدی؟

ـ در مورد چی؟

ـ این که چرا دو روزه نیستی؟ چرا موبایلت خاموشه؟

داد زدم:

ـ بس کنید. به چند نفر باید جواب پس بدم؟ تو، حامد، کیانا. چرا دست از سرم بر نمی دارید؟ من که نخواسته بودم شما وارد ...

ـ آروم، آروم سارا، داد نزن.

ـ می خوام داد بزنم، به هیچ کس هم ربطی نداره. من فقط می خوام تنها باشم. از هیچ کس نخواستم مراقب من باشه، من بچه نیستم. چرا ولم نمی کنید؟

ـ ساکت.

چنان بلند و ناگهانی داد زد که ساکت شدم. سکوتم نه به خاطر حرفی که زده بود، بلکه به خاطر آن فریاد غیر منتظره اش بود.

گفت:

ـ خوبی خانمی؟

با آن لحن صدایش، فقط می توانستم یک لبخند را روی صورتش تصور کنم.

گفتم:

ـ نه.

ـ چیه؟ چی شده؟ نکنه ستاره هات پشت ابر خودشون رو قایم کردن؟

ـ نه.

ـ مطبم. تا ساعت یک حسابی سرم شلوغه، ولی برای نهار یه ساعتی وقت دارم. غذا می گیرم و میام پیشت، بعد برام تعریف کن که چی ناراحت و بد اخلاقت کرده. باشه؟

ـ باشه.

romangram.com | @romangram_com