#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_92


به چشمانش خیره شدم و گفتم:

ـ من کی ازت خواستم برای زندگی من تصمیم بگیری؟ من هر کاری که دوست داشته باشم با زندگیم می کنم، به هیچ کس هم ارتباطی نداره. بهتره به کیانا هم بگی دست از راپورت دادن کارهای من به تو بکشه. تا کی باید این چیزهای احمقانه و بچگانه رو تحمل کنم؟ میشه من یه لیوان آب بخورم و تو خبردار نشی؟ میشه من یه کاری بکنم و ...

از جا بلند شد و گفت:

ـ نمی بینی سارا، نمی بینی. آخه دختر تا کی قراره به این کارهای احمقانت ادامه بدی؟ من به جهنم، تو حتی یه ذره به این کیانای بیچاره که داری به فضولی و چغلی محکومش می کنی، فکر کردی؟ فکر کردی از دست تو داره چی می کشه؟ کی بهت گفته باهوشی که این طوری باورت شده؟ اگه باهوش بودی، می دیدی چقدر داری این دختر رو عذاب میدی.

ـ من؟! من به اون کاری ندارم، اون خودش رو انداخته وسط زندگی من.

پر حرص گفت:

ـ احمق، نمی بینی چطوری داره از دل و جون برات مایه می ذاره؟ داره مثل به ماد ...

ـ هیس. تمومش کن حامد، هیچی نگو.

تمام بدنم می لرزید. دستانم را مشت کردم. معده ام در هم پیچید.

ـ بسه جمع کن خودت رو. باز بچه شدی؟ هنوز نتونستی باهاش کنار بیای؟ کیانا داره مثل یه چی تر و خشکت می کنه، مواظبته، نمی ذاره آب تو دلت تکون بخوره و تو این طوری جوابش رو میدی؟

با صدای بلندتر از حد معمول گفتم:

ـ من ازش نخواستم چنین کاری بکنه.

ـ آره، تو نخواستی، منِ احمق خواستم. می دونی چرا؟ چون تو فقط آسمون رو می بینی. اگه ولت کنه بره، دو روز هم دووم نمیاری. تو حتی درست نمی تونی خودت رو جمع کنی.

ـ بسه.

ـ چرا تمومش کنم؟ حرف حق شنیدن تلخه؟ ولی باید گوش کنی. این همه در حقت محبت کرد، کارهایی کردی که اگه من بودم صد باره ولت می کردم به اَمون خدا و می رفتم. یادته سه سال پیش چقدر اصرار کرد بری عروسیش؟ تو چی کار کردی؟ هیچی، رفتی دفتر و گوشیت رو خاموش کردی. داشت سکته می کرد! توی بهترین شب زندگیش نگران توی بی فکر بود که الان داری چی کار می کنی؟ چیزی لازم نداری؟ غذا خوردی؟ لباسات مرتبه؟ می تونی فایل ها رو پیدا کنی؟ اگه ماشینت وقت برگشتن خراب بشه، می خوای چی کار کنی؟ وحید اِنقدر عصبانی بود که گفتم الان تمام مراسم رو به هم می ریزه و میره.

چرا تمامش نمی کرد؟ سر درد داشتم.

ادامه داد:

ـ اصلا می دونی چقدر با هم سر تو اختلاف دارن؟ چقدر خون به جیگر این کیانای بیچاره کردی؟ اون هر کاری رو برات با عشق و علاقه انجام میده و تو چی کار می کنی؟ به جای تشکر کردن، در موردش این حرف های احمقانه رو می زنی؟ سرت رو کردی زیر برف و فکر می کنی هیچ کس نمی بینتت. نه خانم، سرت رو بیار بالا و به اطرافت هم نگاه کن، ببین چطوری داری همه ی ما رو عذاب می دی.

از جا بلند شدم و با قدم هایی سست و نامنظم اتاق را ترک کردم. تحملش را نداشتم. از آدم ها متنفر بودم، بدم می آمد. موجوداتی غیر قابل تحمل و درک ناشدنی. کیانا صدایم کرد.

romangram.com | @romangram_com