#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_397
ـ نه نمیشه، من می خوام بدونم که این جا چه خبره؟
علی رضا به خاطر یک احتمال ذهنی، از من فاصله گرفته بود و حالا خودش به من، به حرف ها و صداقتم شک کرده بود، تهمت می زد.
حامد با چهره ای رنگ پریده گفت:
ـ اون مرد شوهر سارا نیست. سارا اصلا ازدواج نکرده. فکر می کردم تا الان متوجه موضوع شده باشید.
ـ پس این مرد کیه؟
قبل از این که حامد فرصتی برای جواب دادن داشته باشد گفتم:
ـ عکس رو کِی انداختند؟
مهدیس را دیدم که با لیوان آبی وارد شد و به سمت علی رضا رفت. مهرداد بیرون اتاق ایستاده بود و به چهره ی من خیره نگاه می کرد.
حامد با مکث طولانی گفت:
ـ دو روز پیش، همین جا.
دو روز پیش؟ همین جا در تهران؟ باورم نمی شد. نمی توانستم نفس بکشم. برگشته بودند. یا حداقل او برگشته بود. سرم را برگرداندم و به عکس خیره شدم. ساره برگشته بود. چشمانم را بستم.
حامد آرام گفت:
ـ علی رضا خان می تونید به حرف من اعتماد کنید. اون عکس سارا نیست، سارا از رنگ صورتی بدش میاد، امکان نداره لباسی که رنگ صورتی توش باشه رو بپوشه.
مهدیس گفت:
ـ حامد راست میگه، این عکس سارا نیست.
تحملم تمام شده بود. من زندگی آرام خودم را می خواستم. ظرفیت حتی یک کلمه بیشتر را نداشتم. این مدت در مقابل هر اتفاق خیلی آرام و خونسرد برخورد کرده بودم. این روش دیگر جواب نمی داد. تحملم تمام شده بود.
کمرم را صاف کردم و کامل به سمتشان چرخیدم. به چشمان علی رضا خیره شدم. آرام تر از چند لحظه ی قبل به نظر می رسید. وقتی من گفته بودم "نه" باور نکرده بود و حالا با کلام حامد و مهدیس این طور آرام شده بود. چرا با من این کار را می کرد؟ موبایلم را از روی میز برداشتم و در میان لیست شماره ها به دنبال نام حشمتی گشتم.
گفتم:
ـ علی رضا تو به من شک کردی.
romangram.com | @romangram_com