#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_398


شماره ی کاوه حشمتی را پیدا کردم.

گفتم:

ـ علی رضا تو به من شک کردی.

بعد از دو بوق کاوه جواب داد.

ـ سلام سارا خانم. خوبی؟ چه عجب یادی از ما کردی!

گفتم:





ـ همین الان از تمام روزنامه هایی که امروز عکس من رو انداختن، یا حتی یک کلمه در مورد من و مجله نوشتن، شکایت می کنی. به هیچ عنوان کوتاه نمیای.

ـ چی شده سارا؟

ـ همین که گفتم. اگه بفهمم کوتاهی کردی، می کشمت. فهمیدی کاوه؟

ـ البته، ولی ...

ـ کاوه دقیقا کاری که گفتم بکن. از امروز به بعد از هر روزنامه یا مجله ای که حتی یک کلمه در مورد من بنویسه، شکایت می کنی.

بی آن که منتظر کلام دیگری که در تایید یا رد حرف هایم باشد، ارتباط را قطع کردم.

حامد گفت:

ـ نکن سارا. این طوری بیشتر به چشم میای و اون وقت ...

با اخم سرم را بالا گرفتم و به چشمانش زل زدم. تمام عضلات بدنم سخت و منقبض شده بود. همین که ایستاده بودم و موبایل را در دست داشتم برایم سخت و دردناک بود.

محکم گفتم:

ـ من می دونم دارم چی کار می کنم. لازم باشه تک تک این روزنامه ها و مجله ها رو تعطیل می کنم.

romangram.com | @romangram_com