#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_396
ـ حرف بزن سارا، این چیه؟ عکس ونوس و شوهر آمریکایی اش؟ حرف بزن سارا.
نگاهم فقط پنج ثانیه روی عکس ثابت ماند. زنی که مانتو و شالی سفید و صورتی به تن داشت. موهای زیتونی رنگش نیمی از چهره اش را پوشانده بود. مرد حداقل یک سر و گردن از زن بلند قامت تر بود. کت و شلوار خاکستری و پیراهن مشکی به تن داشت. دست راستش به روی کروات خاکستری رنگش بود. چشمان سبز و موهای طلایی و نیمه بلند داشت. لبخندی کمرنگ روی لبان هر دویشان دیده می شد. روزنامه را رها کردم و تا برخورد پهلویم به گوشه ی میز به عقب گام برداشتم. نمی توانستم از روزنامه چشم بردارم. تمام وجودم می لرزید. نمی توانستم درست نفس بکشم.
علی رضا داد زد:
ـ تو کی هستی سارا؟ حرف بزن، تو ازدواج کردی؟ شوهر داری؟
سرم را به دو طرف تکان دادم و به صدایی که به زحمت حتی به گوش خودم می رسید گفتم:
ـ نه، نه.
خم شد و روزنامه را برداشت، آن را میان انگشتان سفید شده اش مچاله کرد و گفت:
ـ درست حرف بزن ببینم این جا چه خبره؟ فکر می کردم باهام صادقی! شوهرت الان کجاست؟ خونه ات؟ تو خجالت نمی کشی؟ همیشه این قدر پست بودی که ...
نگاهم را از انگشتان و روزنامه ی مچاله شده بلند کردم و به چشمانش خیره شدم. علی رضا. کسی که مقابلم بود را نمی شناختم. چطور می توانست بدون شنیدن حرف های من هر چیزی که فکر می کرد را بر زبان بیاورد؟ این حتی دیگر شک نبود، این یک تهمت بود. نمی خواستم به آن عکس، به کلماتی که نوشته شده بود فکر کنم. تنها می خواستم بدانم آن عکس چطور به دست روزنامه نگارها افتاده است.
آرام گفتم:
ـ بسه علی رضا، تمومش کن.
ـ نه تا وقتی که حرف نزنی و بگی این چه بازییه که با من راه انداختی.
جلو رفتم و محکم گفتم:
ـ اون من نیستم.
روزنامه را از دستش بیرون کشیدم. بخشی از روزنامه میان انگشتان سخت شده اش باقی ماند. سریع برگشتم و روزنامه را روی میز صاف کردم. تمام تلاشم را می کردم که به عکس حتی نیم نگاهی هم نیندازم. نمی خواستم ببینم. نمی خواستم به یاد بیاورم. با صدای باز شدن در، نگاهم به روی کلمه ی "شوهر آمریکایی" ثابت ماند.
حامد گفت:
ـ آقای دکتر میشه لطفا ما رو تنها بذارید؟
به سمت حامد چرخیدم.
علی رضا با اخم گفت:
romangram.com | @romangram_com