#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_391
ـ ممنون. مهدیس سرش شلوغ بود، من به جاش اومدم.
ممنون؟! چرا تشکر کرده بود؟ برگه ها را بی آن که نگاهی به نوشته هایشان بیندازم، امضا کردم و به دست کیانا دادم.
با این که می دانستم امشب علی رضا را نخواهم دید، ولی باز هر چند دقیقه یک بار به صفحه ی خاموش موبایل و ساعت دیواری هال نگاه می کردم. ساعت دو و نیم بعد از نیمه شب بود که نسخه ی اصلاح شده را کنار گذاشتم. مهدیس، خانم محمدی و حتی کیانا هم متوجه نشده بودند جای دو عکس با هم اشتباه شده است و نام دو سیاره و یک ستاره غلط املایی دارد. باز به صفحه ی خاموش موبایلم خیره شدم. تنها چیزی که می خواستم گذر سریع زمان بود. نفسم را با صدا بیرون دادم. "لعنتی" من برای دیدنش بی تاب بودم. علی رضا. چه اتفاقی افتاده بود که من این روزها تنها به این آدم فکر می کردم؟ آدم! چیزی که در وجودم نسبت به این آدم احساس می کردم، هیچ شباهتی با احساسم به دیگر آدم ها، حتی حامد و کیانا، نداشت. علی رضا فرق داشت. او شبیه هیچ کس نبود. او حتی شبیه محمدرضا مجد هم نبود. احساس من هم نسبت به او متفاوت بود.
ساعت از هشت و دو دقیقه گذشته بود که سوار آسانسور شدم. آسانسور یک طبقه پایین تر ایستاد. با باز شدن درها، چهره ی گرفته ی وحید را دیدم. اخم عمیقی میان ابروان خوش حالتش نشسته بود که با دیدنم عمق بیشتری پیدا کرد. سلام کوتاهی داد و وارد شد. انتظار دیدن کیانا را در کنارش داشتم، ولی نبود.
با بسته شدن در آسانسور گفت:
ـ هنوز وقت مرخصی زایمان کیانا نرسیده؟
به چهره اش خیره شدم. مدت زمان زیادی بود که دیگر با دیدنم اخم نمی کرد، اما امروز حتما مسئله ای پیش آمده بود.
ادامه داد:
ـ حال کیانا این یکی، دو روزه اصلا خوب نیست. دیشب بردمش بیمارستان.
بیمارستان؟! دیروز با وجود رنگ پریدگی اش خیلی هم بد به نظر نمی رسید.
گفت:
ـ دکترش گفت باید خیلی بیشتر مراقب خودش باشه، استرس و فشار عصبی اصلا براش خوب نیست.
آسانسور در پارکینگ ایستاد. کیانا حق داشت. حتی اگر تاثیر اخبار و گزارش های روزنامه ها و مجله ها را هم در متشنج کردن جو دفتر نادیده می گرفتیم، تحمل فشار کاری که این روزها با نزدیک شدن زمان سفرم وجود داشت، حتی برای من هم سخت بود.
وحید میان در ایستاد و گفت:
ـ با وجود این که بارها و بارها کیانا در مورد احساسش به تو حرف زده، اما هیچ وقت نتونستم حرف هاش رو واقعا درک کنم. اگه اتفاقی برای کیانا و بچمون بیفته، مقصر اصلی تو هستی.
با خروج وحید، درهای آسانسور بسته شد. دکمه ی شماره ی چهارده را فشار دادم. کیانا. چرا این روزها همه چیز این قدر سخت به نظر می رسید؟ کیانا حالش خوب نبود. گفته بود: "من سارا رو مثل یه خواهر دوست دارم. بهش نگفتم، ولی اون تمام خانواده ی منه." خانواده ی من فقط محمدرضا مجد بود، اما من برای کیانا خانواده بودم.
جلوی در واحد، چند دقیقه با تردید ایستادم. مطمئن نبودم واقعا مایل به این کار باشم، ولی زنگ در را فشار دادم و منتظر ایستادم. یک دقیقه طول کشید تا کیانا با چهره ای رنگ پریده در را باز کرد. آشکارا از دیدنم جا خورد. چند لحظه طول کشید تا به خودش بیاید.
با نگرانی پرسید:
ـ چیزی شده؟
romangram.com | @romangram_com