#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_392


ـ نه، وحید رو تو آسانسور دیدم، گفت حالت خیلی خوب نیست و دیشب رفتی بیمارستان. گفتم حالت رو بپرسم.

گونه اش به آرامی رنگ گرفت و لبخند تمام صورتش را پر کرد. نفس عمیقی کشید و به آرامی از مقابل در کنار رفت. وارد خانه اش شدم، برای اولین بار. شگفت زده شدم. به صورت کیانا خیره شدم.

لبخندش عمیق تر شد و گفت:

ـ نظرت چیه؟

البته که باید انتظارش را می داشتم که خانه هایمان به هم شباهت داشته باشد. به هر حال کسی که این دو خانه را چیده، کیانا بود. حس خوبی داشتم. انگار وارد خانه ی خودم شده ام. خانه هایمان در جزئیات کوچکی چون رنگ گلدان های خالی ای که در گوشه و کنار خانه دیده می شد یا رنگ پرده ی پشت پنجره ی آشپزخانه و تابلوهایی که به دیوار کوبیده شده بود، با هم تفاوت داشت. یک میز گرد هم گوشه ی هال جای داشت که به رویش قاب عکس های کوچک و بزرگی دیده می شد. بالا، در خانه ی من، به جای آن میز، یک مجسمه ی سیاه و زشت قرار داشت که هیچ وقت توجهم را جلب نکرده بود. به سمت میز گام برداشتم و با دقت به تک تک عکس ها خیره شدم. عکس های تکی از کیانا، از وحید، عکس های دو نفری شان، چند عکس پر جمعیت. تنها عکسی که توجهم را جلب کرد، عکسی از خودم بود. مانتوی سیاه و شالی طلایی رنگ بر سر داشتم. این عکس حداقل متعلق به یک سال قبل بود. مدت زیادی بود که دیگر از این شال استفاده نمی کردم و آن را میان لباس هایم ندیده بودم. من هیچ وقت انداختن این عکس را به خاطر نداشتم، پس بدون شک بی اجازه گرفته شده بود.

ـ چای؟

سرم را به سمتش برگرداندم. داخل آشپزخانه ایستاده بود. سرم را به علامت منفی تکان دادم.

قدمی به سمت در برداشتم و گفتم:

ـ نه چیزی میل ندارم باید برم دفتر.

با اخم گفت:

ـ تو اولین باره میای خونه ی من، دوست دارم به روش خودم ازت پذیرایی کنم.

ـ من فقط می خواستم مطمئن بشم حالت اون قدر که وحید میگه بد نیست، همین.

به چهره اش با دقت بیشتری خیره شدم. کیانا واقعا زیبا بود. از حالت خمار چشمانش می خواندم که وحید در مورد بد حالی اش کاملا صادق بوده است.

گفتم:

ـ نیا دفتر، استراحت کن.

ـ نمیشه، خیلی کار داریم.

ـ مهدیس هست.

چایسازی که از آن آب جوش را به درون فنجان می ریخت، دقیقا شبیه به چایساز من بود، همان مدل و همان رنگ.

سرش را به دو طرف تکان داد و گفت:

romangram.com | @romangram_com