#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_390
ـ اون وقت چطوری توی شلوغی هواپیما چند ساعت رو تحمل می کنی؟
شانه بالا انداختم و گفتم:
ـ معمولا با یه هواپیمای خصوصی میرم، ولی این دفعه کیانا تمام صندلی های بخش بازرگانی رو برام رزرو کرده.
شنیدم که نفسش را با صدا بیرون داد.
ـ علی رضا؟
با مکث کوتاهی گفت:
ـ جانم؟
و دقیقا چیزی را بر زبان آوردم که به آن فکر می کردم.
ـ هیچی فقط ... فقط کاش زودتر میومدی.
باز هم مکث کرد. کسی در زد.
علی رضا گفت:
ـ من هم دلم برات تنگ شده. خیلی زود می بینمت.
کیانا با لبخند و رنگی پریده وارد شد. لبخندش واقعی نبود. باز هم اتفاقی افتاده بود. "لعنتی". گوشی را روی میز گذاشتم و به چشمانش خیره شدم. خسته به نظر می رسید. جلو آمد.
چند برگه ای را که در دست داشت مقابلم گذاشت و گفت:
ـ حامد گفت لطفا این ها رو امضا کن.
خودکار را از کنار برگه ها برداشتم و با اشاره ی کوچکی به شکمش گفتم:
ـ با این وضعیتت، چرا این کارها رو به مهدیس نمیگی؟
لبخند زد. این بار لبخندش کاملا واقعی بود. برگه ی دیگری را امضا کردم.
گفت:
romangram.com | @romangram_com