#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_371


ـ این طوری برخورد و تهدید کردن ...

سرم را تکان دادم و گفتم:

ـ تو به اعتماد من خیانت کردی و هیچ ارزش دیگه ای برام نداری. اخراجت نمی کنم و حتی دلم نمی خواد آیندت رو از بین ببرم، اما به هر حال مقصر بودید و دردسر بزرگی رو برام درست کردید. دیگه هیچ کدوم از شما دو نفر حق ندارید پاتون رو توی این طبقه بذارید. مثل همیشه کار خودتون رو می کنید، ولی دیگه نه به کار تو اعتمادی دارم و نه به کار اون.

ـ سارا خانم دارید اشتباه می کنید.

ـ در مورد چی اشتباه می کنم؟

ـ ما واقعا قصد بدی از این موضوع نداشتیم. قرار نبود این طوری بشه.

آرنج هر دو دستم را روی میز گذاشتم و گفتم:

ـ درسته قرار نبود، ولی من شدم جاسوس، شدم خیانتکار، الان با این شایعه ی جدید چی کار کنم؟ معاون وزیر؟! به نظرت کمی خنده دار نیست؟ بسه، حالا می تونی بری.

داد زدم:

ـ مهدیس؟

یک ثانیه ی بعد در را باز کرد و به جای من، نگاه خیره اش روی حسام شفیعی ثابت ماند. حامد گفته بود، حالا او هم خبر داشت. چقدر خوب بود که مهدیس نبود.

گفتم:

ـ اول به نجف زاده و بعد به سعادت بگو بیان بالا. مهدیس، همین الان.

وقتی نامش را خواندم، نگاهش را از حسام گرفت و به من خیره شد. سرش را تکان داد و بیرون رفت.

گفتم:

ـ شما هم بفرمایید.

ـ اجازه می دید توضیح بدم؟

ـ بله حتما، ولی وقتی که همه ی این مسائل حل شد و دیگه اسم من به عنوان جاسوس و معاون وزیر توی هیچ روزنامه ای نوشته نشد. الان من یه روزنامه این جا می بینم که بزرگ نوشته "ونوس" پس الان نمی تونید توضیح بدید. بیرون.

سرش را تکان داد و محکم گفت:

romangram.com | @romangram_com