#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_370


تعجب و شگفتی را در چهره اش دیدم.

لبخند محوی روی لبش نشست و گفت:

ـ می خوام رسما از شما عذرخواهی کنم، واقعا منظور خاصی نداشتم.

سرم را پایین انداختم و گفتم:

ـ و؟

ـ و ... خب برگردم سر کارم.

نفسم را با صدا بیرون دادم. سرم را بلند کردم و به چشمانش خیره شدم. چرا چشمانش هنوز ستاره داشت؟

گفتم:

ـ خیلی خوبه. برو پایین و با تک تک اون خبرنگارهایی که پایین دم در منتظرن، بگو کار تو بوده.

ـ سارا خانم من که ...

با تمام قدرت، پوشه را به طرفش پرتاب کردم و داد زدم:

ـ احمق!

پوشه با برخورد به صورتش، روی زمین افتاد. به خراش روی گونه اش خیره شدم.

گفتم:

ـ بگو من چطوری بهت اعتماد کردم؟ فقط با یک کلمه حرف؟ تو چقدر راحت بهم خیانت کردی! می دونی چی کار کردی؟ اصلا روزنامه ها رو خوندی؟ می دونی الان همه بهم میگن جاسوس، خائن؟ می دونی چقدر اعتبار این مجله رو زیر سوال بردی؟ می دونی ...

ـ سارا خانم من که گفتم، واقعا قصدی از این ...

به پشتی صندلی تکیه دادم و گفتم:

ـ می دونی خیلی راحت و سریع می تونم آیندت رو از بین ببرم؟ فقط کافیه این تلفن رو بردارم و به یک نفر زنگ بزنم.

از جا بلند شد و گفت:

romangram.com | @romangram_com