#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_369


سرم را به علامت منفی تکان دادم و گفتم:

ـ نه خودم ترتیبش رو میدم، می دونم باید چی کار کنم.

حامد با لبخند اتاق را ترک کرد. حسام شفیعی. نفسم را بی صدا بیرون دادم. چشمانش چرا آسمان داشت؟ "لعنتی".

با لبخند روی مبل، جای حامد نشست. لبخند زدم. آرنج هایم را روی میز گذاشتم و کمی به سمتش خم شدم. لبخندش عمیق تر شد و کامل به سمتم چرخید.

گفت:

ـ پایین انگار خیلی ...

با لبخند گفتم:

ـ خفه شو.

حالت صورتش واقعا دیدنی بود. چنان ناگهانی لبخندش محو شد، که نتوانستم جلوی بزرگ شدن لبخندم را بگیرم. صاف نشستم و از میان پرونده های روی میز، پوشه ی آبی که نام او و پوشه ی قرمزی که نام نجف زاده رویش تایپ شده بود را بیرون کشیدم.

ـ می شنوم، بگو.

ـ سارا داری اشتباه می کنی.

پوشه ی او را باز کردم و گفتم:

ـ می شنوم، بگو.

نفسش را با صدا بیرون داد و گفت:

ـ این فقط یه مصاحبه ی ساده با یه نشریه ی زرد بود. قرار نبود تا این اندازه بزرگ بشه.

نشریه ی زرد! متوجه منظورش نشدم. تا جایی که می دانستم، اسم آن مجله زرد نبود. به مدارک فوق لیسانسش خیره شدم.

ادامه داد:

ـ مهسا پسرخالش رو که توی اون مجله کار می کرد بهم معرفی کرد و بعد نیم ساعتی در مورد مجله و شما با هم گپ زدیم. وقت رفتن، رامین ازم پرسید اشکالی نداره در مورد حرف هامون کمی توی مجله بنویسه؟ و من گفتم مسئله ای نیست، چون واقعا فکر نمی کردم کار به این جا بکشه.

ـ حالا می خوای چی کار کنی؟

romangram.com | @romangram_com