#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_372
ـ به خاطر این رفتارتون واقعا متاسفم. من از شما خوشم می اومد، ولی با این برخورد دور از ادب و نزاکتی که داشتید، می تونم بگم برای خودم هم متاسف شدم.
به چشمانش خیره شدم. چشمانش ستاره داشت. به یاد ستاره های اتاق خودم افتادم. زیبا بودند، فریبنده و شگفت انگیز، ولی ستاره ی واقعی نبودند. من شیفته ی ستاره های واقعی بودم. با بیرون رفتن حسام، سرم را میان دستانم گرفتم. سردرد داشتم.
ـ خوبی؟
حامد بود. نگران بود.
گفتم:
ـ آره خیلی خوبم. اخراجش نکردم، خودش نهایتا تا یک هفته ی دیگه استعفا میده. به مهدیس و کیانا و محمدی بسپار هیچ مطلبی رو ازش تحویل نگیرن و هیچ کاری رو بهش واگذار نکنن.
ـ به نظرم بهتر بود خودت ردش می کردی.
دستانم را انداختم و سرم را به علامت منفی تکان دادم.
گفتم:
ـ مهم نیست، من فقط کمی نگران بودم که این یه بازی باشه. حالا مطمئنم از طرف اون چیز خاصی نبوده؛ اما در مورد این دختره، نجف زاده، خیلی مطمئن نیستم.
ـ می خوای من باهاش حرف بزنم؟
ـ نه باید خودم حرف بزنم، نگران نباش. فقط ... کیانا چطوره؟
ابروهایش بالا رفت و بعد از مکث کوتاهی گفت:
ـ خوبه. این دو روزه هر ده دقیقه یه بار یا به من زنگ می زنه، یا به مهدیس و گزارش می گیره.
لبخند زدم. می دانستم چنین کاری می کند. او نمی توانست دور از این دفتر، دور از زندگی من، روزهایش را بگذراند. کمی برایم تعجب برانگیز بود که دیشب یا صبح زود بالا نیامده است.
گفتم:
ـ شماره ی وحید رو داری؟
قدمی جلو گذاشت و گفت:
ـ آره. می خوای حال کیانا رو بپرسی؟
romangram.com | @romangram_com