#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_330
ـ می خوام پنج شنبه و جمعه رو با هم بگذرونیم.
در سکوت فقط نگاهش کردم.
بعد از مکث کوتاهی گفت:
ـ با هم شام بریم بیرون و کمی قدم بزنیم، جمعه هم با هم بریم خونه ی درسا.
کلمات را خیلی با احتیاط بر زبان می آورد. تا به حال حتی حامد هم از من نخواسته بود برنامه ام را تغییر دهم.
از جا بلند شدم و گفتم:
ـ باید در موردش فکر کنم.
شنیدم که نفسش را با صدا بیرون داد. من برای مرتب کردن برنامه هایم، ساعت ها وقت صرف می کردم. بارها و بارها برنامه ام را تغییر می دادم تا از کوچک ترین زمان هایم استفاده کنم. من حتی برای دیدن علی رضا هم زمان می گذاشتم. همیشه مسائل پیش بینی نشده ای وجود داشت که تغییراتی را در برنامه ام ایجاد می کرد، اما هیچ وقت پیش نیامده بود که این طور عامدانه در برنامه هایم چنین تغییری را خودم ایجاد کنم. از طرفی نمی خواستم خواهش علی رضا را نادیده بگیرم، از طرف دیگر برای تغییر در برنامه هایم کاملا تردید داشتم. اگر بهانه پارسا بود، می توانستم با اطمینان بیشتری تصمیم بگیرم، اما مطمئن نبودم چندان میلی به دیدن درسا و پارمیس داشته باشم.
با وجود تمام شک و تردیدهایم، قبول کردم. انتظار نداشتم علی رضا با این جواب این قدر خوشحال شود. پنج شنبه بعد از تمرین با پوریا، دوش کوتاهی گرفتم و آماده شدم. نزدیک ساعت نه شب بود که علی رضا دنبالم آمد.
با دیدنم لبخند عمیقی روی لبانش نشست و گفت:
ـ خیلی خوشگل شدی عزیزم.
پیشنهاد کیانا بود که مانتوی آبی رنگم را با شال و شلوار سفید و یک کیف آبی بپوشم. کمی رژ زدم و دقیقا مطابق با دستور العمل کیانا، مژه هایم را با ریمل سیاه تر کردم. برای این کار، سه بار چشمانم را ریمل زدم و پاک کردم.
اول یک شام دو نفره در رستورانی تقریبا خلوت. در ابتدای ورودمان به رستوران، علی رضا کاملا بی توجه به اعتراض، اخم، ناراحتی و معذب بودنم به شلوغی رستوران، مقابلم نشست و در مورد بی اهمیت ترین چیزها حرف زد. با من و علی رضا، چهارده نفر در محیط بزرگ رستوران حضور داشتند. اگر چه ما در دنج ترین بخش رستوران نشسته بودیم، ولی احساس خوبی نداشتم. وقتی صحبت به پارسا رسید، با تمام آگاهی که داشتم، توانستم حضور دیگران را نادیده بگیرم. علی رضا قصد منحرف کردن ذهنم از محیط اطراف را داشت و من آگاهانه با او همراه شدم. با هم در مورد هر چیز کوچک و بی اهمیتی حرف زدیم. از ماهی های قرمز تنگ کوچکم، از لباس هایی که کیانا برای بچه اش خریده بود، از هدیه ی حامد که حالا در میان جعبه ی خاتم کاری شده ی هدیه ی علی رضا جای گرفته بود و از شلبی و پاپی.
بعد از نوشیدن یک نسکافه ی داغ و خوش طعم، در اتومبیل، مقابل یک پارک، میان شوخی ها و خنده های علی رضا، در کمال تعجب دوباره به خانه ی من برگشتیم.
اتومبیل را متوقف کرد و در جواب نگاه پر از سوالم گفت:
ـ می ریم بالا، شما این لباس های قشنگت رو با یه لباس راحت و البته یه کفش راحت تر عوض می کنی و دوباره راه میفتیم.
ـ کجا؟
ـ بام.
بام تهران؟! من سه بار همراه پدرم آن جا رفته بودم. جای قشنگی بود. آسمانش نزدیک تر از هر نقطه ی دیگری در این شهر دیده می شد، اما شلوغ بود.
romangram.com | @romangram_com