#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_329


چند بار پشت سر هم پلک زدم. من دقیقا می خواستم چنین کاری کنم. نمی خواستم ناراحت باشد. نمی خواستم تمرکزش را بر هم بزنم. جوابش را ندادم. پیشانی اش را به پیشانی ام چسباند. گیج و سردرگم نمی دانستم از آن فاصله ی نزدیک باید به کدام چشمش نگاه کنم. دستانم را روی سینه اش گذاشتم و سعی کردم او را عقب بزنم، اما باز هم مرا بیشتر از قبل به خود نزدیک کرد.

گفت:

ـ حرف های چند دقیقه قبلم رو فراموش کن.

ـ نمی تونم.

حرکت آرام انگشتانش را روی کمرم احساس کردم. چشمانم را بستم. حس خوبی بود. حرکت انگشتانش، بوی عطرش، گرمای دستانش، نفس های داغ و حلقه ی دستانش دور بدنم.

بعد از مکث طولانی گفت:

ـ باشه، فقط ... مهم نیست من بهت چی گفتم، ولی هیچ وقت خودت رو از من دور نکن. باشه؟ اجازه بده لمست کنم، اجازه بده ببوسمت.

ـ نمی خوام تو ناراحت یا ...

فشار دستانش را بیشتر کرد و گفت:

ـ هیس، تو به این چیزها فکر نکن، من می دونم چطوری باهاش کنار بیام، ولی، هر وقت خودت احساس ناراحتی کردی، هر وقت احساس کردی نمی تونی این لمس شدن ها رو تحمل کنی، فقط بهم بگو تا رهات کنم.

روی گونه ام بوسه ای نشاند و بعد به آرامی رهایم کرد. مچ دستم را گرفت و با هم وارد آشپزخانه شدیم. قهوه درست کردیم و روی مبل راحتی داخل هال کنارش نشستم. قهوه خوردیم و در مورد پارمیس حرف زدیم. از حس حسادت پارسا تعریف کرد و چیزی درونم در هم پیچید. عکس پارمیس را داخل موبایلش نشانم داد و من گیج و مبهوت به آن آدم کوچکی که میان آغوش درسای خندان بود، خیره شدم. در آن عکس خیلی کوچک به نظر می رسید و چهره اش واضح نبود، اما عکس بعدی شگفت انگیز بود! وقتی به خودم آمدم، با دهانی نیمه باز موبایل علی رضا را مقابل صورتم گرفته بودم، به چهره ی کوچکش نگاه می کردم. لبانی صورتی رنگ و باریک داشت، بینی کوچک و خوش ترکیبی که خال قهوه ای کمرنگی را روی خود جای داده بود. به یاد آوردم کیوان هم خال کمرنگ قهوه ای، درست نوک بینی اش دارد. چشمانش بسته بود، اما علی رضا من را متوجه مژه های بلندش کرد.

ـ برای جمعه برنامه ی کوه داری؟

هنوز به اجزای صورت موجود کوچکی خیره بودم که نامش پارمیس بود. فقط به تکان دادن سر اکتفا کردم.

گفت:

ـ می تونم خواهش کنم برنامه ی جمعت رو کمی تغییر بدی؟

با تعجب سرم را بلند کردم. او هیچ وقت چنین در خواست هایی از من نمی کرد.

ـ چرا؟

موبایل را از دستم گرفت و کمی بیشتر به سمتم چرخید.

گفت:

romangram.com | @romangram_com