#_آسمان_دیشب_آسمان_امشب_پارت_328
ـ علی رضا؟
از پشت اپن با اخم نگاهم کرد و گفت:
ـ سارا درک کن، وقتی این طوری جلوم وایستادی، برام خیلی سخت میشه که باهات راحت حرف بزنم.
ـ چرا؟
برای لحظه ای چشمانش را بست و نفسش را با صدا بیرون داد. این سختی که از آن حرف می زد را درک نمی کردم.
چشمانش را باز کرد و خیلی آرام و در عین حال محکم گفت:
ـ برای این که نمی تونم روی چیزی که می خوام بهت بگم تمرکز کنم، برای این که نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم که فکر نکنم این حوله تنها چیزیه که به تن داری، برای این که من یه مَردم، برای این که تو یه زنی، برای این که دوست دارم، برای این که اگه یه دقیقه دیگه این جا وایستی و همین طوری بهم نگاه کنی، ممکنه ... سارا بسه، خواهش می کنم برو لباس بپوش و اصلا عجله نکن، باشه؟
و خیلی سریع پشتش را به من کرد و به سمت سینک رفت. برای یک دقیقه به او خیره ماندم. "برای این که من یه مَردم، برای این که تو یه زنی، برای این که دوست دارم." نمی توانستم به این جمله فکر نکنم. صدایش مرتب در ذهنم تکرار می شد. "برای این که من یه مَردم، برای این که تو یه زنی، برای این که دوست دارم." نفسم را بی صدا بیرون دادم و آرام به اتاقم رفتم. در را بستم و روی تخت نشستم.
نمی خواستم به یاد بیاورم، ولی تک تک کلماتی که آن روز پدر بر زبان آورده بود را به یاد داشتم. من فقط دوازده سال داشتم و واقعا نمی توانستم درک کنم چرا باید درد بکشم؟ من می خواستم روی زمین، پشت آن میز داخل هال بنشینم و با پدر در مورد سیاه چاله ها حرف بزنم و من از جواب مسئله های فیزیک کوانتومی که برایم طرح کرده بود دفاع کنم، اما حالا مجبور بودم دارو بخورم، ساعت ها درد بکشم و در اتاقم استراحت کنم. من روی کاناپه فرو رفته بودم و داد می زدم چرا من؟ نمی خواهمش، نباید و او با آرامش سرم را در آغوش گرفت. موهایم را نوازش کرد و آرام آرام خیلی چیزها را برایم توضیح داد. این که چرا ما، این که مجبور به تحملش هستم، این که برای آینده ام باید و من برای آینده ام نمی خواستم و او موهایم را بوسید و از زن برایم گفت، از مرد، از یکی شدن، از یک رابطه برایم حرف زد.
نمی خواستم به یاد بیاورم، ولی تک تک کلماتی که آن روز پدر بر زبان آورده بود را به یاد داشتم. از زن برایم گفت، از مرد، از یکی شدن، از یک رابطه برایم حرف زد. علی رضا چه گفته بود؟ به یادم آورده بود که من یک زنم و او یک مرد. نفسم را با صدا بیرون دادم و از جا بلند شدم. آرام لباس پوشیدم. یک شلوار جین و تی شرت. موهایم را خشک و با گیره بالای سرم جمع کردم. به دست و صورتم کرم زدم و به آینه خیره شدم. علی رضا مرا یک زن می دید و من خودم را هیچ وقت شبیه یک زن ندیده بودم. به خودم، به یک زن خیره شدم. به قوس ملایم برجستگی های بدنم خیره شدم. چیزی که من را زن می کرد، همین برجستگی ها بود. به آرامی اتاق را ترک کردم.
علی رضا داخل سالن، بالای سر تنگ گرد ماهی ها ایستاده بود. گل ها را داخل یکی از همان گلدان هایی گذاشته بود که کیانا برای تزیین خانه در هر گوشه و کناری جایشان داده بود. گلدان سفید سرامیکی مربع شکلی بود.
ـ این ها چرا زیاد شدن؟
گفتم:
ـ کیانا می گفت تنگ ماهیش خیلی کوچولوئه، ماهی هاش رو آورد این جا. به نظرت بزرگ نشدن؟ اونی که باله های سیاه داره رو می بینی؟ چند روز پیش خودش رو از تنگ پرت کرده بود بیرون، نزدیک بود بمیره، به موقع نجاتش دادم.
از گردی بالای تنگ به داخلش خیره شدم. هفت ماهی داخل تنگ آرام آرام حرکت می کردند. دستش را احساس کردم که به دور کمرم حلقه شد. سعی کردم آرام از او فاصله بگیرم، اما حلقه ی دستش را تنگ تر کرد و مرا به سمت خود کشید. به چشمانم خیره شد.
گفتم:
ـ ولم کن، می خوام برم یه قهوه درست کنم.
دست دیگرش را پشتم قرار داد و گفت:
ـ داری از من فرار می کنی؟
romangram.com | @romangram_com